كوچه ي علي چپ
خسته شدم از این همه سکوت؛ کوچه ی علی چپ برایم خیلی تکراری شده آنقدر که همه ی خانه ها با پلاک هایشان را حفظم,و وقتی وارد آن میشوم آنقدر شلوغ است و ماندن در آن لذت بخش که در آمدن ازش ؛ هم سخت هم سخت!
گویی زندگی در آنجا معنا پیدا می کند که همه خود را به آن میزنند در گوشه ای می نشینم می خواهم بنویسم کمی بیشتر فکر میکنم؛ خودکارم از آن چیزهایی که می خواهم بنویسم سر باز میزند و خود می نویسد؛ آری خودکارم خود نویس شده است :
بس است آقای روشن فکر!به این مردم حق بده که زندگی در یک کوچه تنگ و تظاهر را به وا قعیت ترجیح بدهند, واقعیتی که در آن آدم نماها از نصف کردن یک موش با بیل لذت می برند, واقعیتی که در آن هر چماق بدست بی شرمی به خودش اجازه می دهد در کمال وقاحت خلوت دو قمری عاشق را بر هم زند,که در آن غیر دزد ها رسوا می شوند, که در آن هر گوساله ای میکرفون باریده شده از آسمان را می بلعد و با گستاخی پشت تریبون نشخوار می کند به چه کار مردم می آید؟؟ آیا حق ندارند که از آن گریزان باشند؟؟
حرف های خودکارم را با اشتهایی وصف نا پذیر می بلعیدم, هضم می کردم و لذت می بردم! برای اولین بار بود که آنسوی تریبون گوساله ای نمی دیدم! خو دکارم باز می نوی سد مثل اینکه چیز تازه ای به ذهنش رسیده است:
بلی آنگاه که هیچ راهی جز فرار نیست, کوچه ی علی چپ معنای زندگی می یابد و همه از بودن و ماندن در آن لذت می برند...
نا گهان چند چماق بدست با ماسک هایی به اسم ریش و شنل هایی چادر نام به کوچه حمله کردند؛ جوهر خودکارم تمام شد!حمله لازم نبود حتی حضورشان برای خنثی شدن عشق کافی بود, اعلامیه ای را بر دیوار کوبیدند و رفتند. روی اعلامیه نوشته شده بود:
به زودی ماموران شهرداری برای خریدن زمین و منزل های کوچه ی علی چپ به اینجا می آیند کسی که تا موعد مقرر اینجا را تخلیه نکند زیر آوار خواهد رفت.
پچ پچی سراسر نا امیدی و یاس گوشم را آزار می داد:



